خرید بک لینک
+ بیدار شو عزیزم، بیدار شو... صب بخیر +چایی میخوری برات بریزم؟ +میدونم، کمرنگ دوست داری... بله! قلبو اذیت میکنه! خب چیه؟ من دوست دارم پر رنگ بخورم خب! +میگم، امروز کلی کار دارم، میشه امروز رو استثنائا با آژانس بری!؟ آخه نمیرسم برسونمت... +قبوله، در عوض شام مهمون من +خب حالا... لوس نکن خودتو، کی بدش میاد؟ بعدشم هستیم در خدمتتون...تا صب نمیزارم بخوابی! قول! +آره، بهش گفتم، ولی هنوز قبول نکرده، بهم میگه به نفع همه اس، میگم ادامه نده اما خب گوش نمیده، میشناسیش که! یه دنده و لجباز... میگه الا و للا باید بری دکتر! میگم بابا من خودم دکترم... خودم بهتر میدونم... قبول نمیکنه... +آره، آره عزیزم، میدونم

برچسب: مالیخولیا, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

Babe! Soon there will be days there will be no me, there will be no you, and there will be no kiss... so get rid of that fucking statue you've made for yourself and you even don't believe yourself in it... can you be 100% sure you will be here, to the end of this exhaustingly long sentence I've wrote and you will reach that interesting point that I had to put at the end of the sentence if there wasn't a question mark instead? so why do you still insist for waiting till days no one knows if will ever exist or should we be able to see or not! why we should wait for things no one is going to tak

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

تیراندازی، یکی از قسمت های فان و جذاب سربازی بود، خیلی حال میداد وقتی شلیک میکردی و میرفتی میدیدی که گلوله ای که تا لحظه ای قبل تو دستت بوده، ذوب شده و با سرعت حدود 700 متر بر ثانیه، از دل سیبل گذشته و خورده تو تپه... حتی وقتی شب، تیراندازی با گلوله رسام داشته باشی، وقتی میبینی گلوله ای رو که مثل چی حرکت میکنه و میره و میخوره به کوه، بعد کمونه میکنه رو به آسمون ولی چون سرعتش عوض میشه رنگش هم عوض میشه، اصلن یه حس عجیبی پیدا میکنی... از اون بدتر وقتیه که فکر میکنی که اگر گلوله سمتت بیاد چه حسی داری... حتی به این فکر میکنی که سرعت گلوله از سرعت صوت بیشتره پس قبل از اینکه صدای گلوله رو بشنوی، گلول

برچسب: هدف,نشانهآماده,شلیک, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

حالا...

و میرسیم به سوال کلیدی "خب حالا چیکار کنم!؟" با تاکید خاصی بر "حالا"

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ&nbsp توسط مسافر... |

برچسب: حالا, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

آدما اولش دیوار ندارن، ولی اونقدر زخم میخورن و اونقدر زخم میخورن، که یاد میگیرن دیوار بسازن... دیوارای بلند، دیوارای جذاب، دیوارای خشن... دیوار بعضیا یه آدم سفت و محکم و خشک و جدیه... یه آدمی که اصلن نمیشه باهاشون حرف بزنی... اصلا نمیشه باهاشون شوخی بکنی، اصلا نمیشه هیچ کاریشون بکنی... جوری که میگی... یعنی اینا صب پا میشن خودشونو تو آینه که میبینن، به خودشون فحش نمیدن؟ دیوار بعضیا یه آدم تالکتیو و خیلی شوخ و بذله گوئه... یه آدم که خیلی خیلی مهربونه و گرم میگیره و بغلت میکنه و ... اونقدر که آدما ازشون فرار میکنن، اونقدر که آدم از خودش میپرسه، یعنی اینا موقع خواب، بازم حرف میزنن؟ دیوار بعضیا، ج

برچسب: کلید, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

من دروغ میگویم و از گفته خود دلشادم... خیلی وقته که دارم دروغ میگم، به خودم، به تو، به بقیه... و هیچ مشکلی ندارم با این دروغ گفتن...اما همیشه نمیشه دروغ گفت، وسط تابستون نمیشه باور کرد که داره برف میباره، گرسنه که باشی نمیتونی باور کنی که انبوهی از غذاهای دوست داشتنی جلوته و تو نمیتونی حتی یه لفمه دیگه بخوری...و وقتی تنهایی عمق قلبت خونه کرده، نمیتونی باور کنی که میتونی دوباره دوست داشته باشی، دوست داشته بشی، تفریح کنی و شاد باشی... یه سری چیزا رو قرار نیست بتونیم بفهمیم، بتونیم عوض کنیم، بتونیم... ما قرار نیست نوستالژی کوفتی رو از ذهنمون پاک کنیم، هزار تا زمستون هم که بیاد و بره، اون زمستون ت

برچسب: دروغ, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

این اولین پست از مجموعه لغت نامه اس، مجموعه ای که سعی میکنه زبان من رو براتون قابل فهم کنه

خسته غش: حالتی از خستگی شدید، به حدی که در حال انجام فعالیت های دیگر دچار خواب شوید، در حالات ضعیف در حال رانندگی، مطالعه و کارهای آرام و در حالت شدید، در حال راه رفتن، حرف زدن، سکس و سایر فعالیت های پر تنش مشاهده میشود.

خسته مرگ: وضعیتی شدید که از شدت خستگی، فرد ناتوان از خوابیدن است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ق.ظ توسط مسافر... |

برچسب: لغتنامه, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

صبح زود... نور چراغ ماشین، میفته روی دونه های برفی که آروم آروم از آسمون سقوط میکنن پایین، نشستم تنگ ماشین، گرمای بخاری رو زیاد کردم، اما لای پنجره رو هم باز گذاشتم، منتظرم...منتظرم که بیاد و بریم صفا... گشنمه و با شکم گشنه سیگار نمیچسبه... برف میاد و با برف سیگار خیلی میچسبه... بلاخره در خونه رو باز میکنه و با یه کاپشن بزرگ و شالگردن و کلاهی که بامزه صورتشو پوشونده و فقط چشمای درشت قهوه ایش دیده میشه بیرون میاد... بدو بدو میاد میشینه تو ماشین... شالگردنشو میده پایین و گونه مو میبوسه و میگه... ببخشید سلام! قبلنا اسمم سلام نبود! آره خب اسمت عوض شده... شما رو از این به بعد به اسم خانوم تاخیر بای

برچسب: روز,خوب, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

شخصا آدمی هستم که سخت تصمیم میگیرم! خیلی سخت! منوی رستوران همیشه معتل من میمونه و تو فروشگاه وقتم تلف مقایسه دو نوع پنیر میشه... بدیهتا، من با این سبک تصمیم گیری، روزگار سختی دارم در انتخاب رشته... البته رشته مشخصه و نیازی به انتخاب نداره، اما بحثی که بر جا باقی میمونه، انتخاب دانشگاهه، بخصوص که رتبه ام از چیزی که انتظار داشتم خیلی بدتر شده و در نتیجه مجبورم یه جورایی انتخاب کنم که آیا برای ده سال آینده از تهران برم یا برای یکسال آینده مجدد بدبختی بکشم... سختمه انتخاب کنم که آیا میخوام از ایران برم یا نه... سخته چون نمیدونم اون سر دنیا چی انتظارمو میکشه، چون نمیدونم چند سال آینده تو ایران چه ا

برچسب: تصمیم,گیری, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:08

صفحه بندی